طراحی سایت طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس
شبهای برره !
سریال شبهای برره
۹۰ قسمت کامل با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1388/09/27

بسم الله... 

 

سلام آقا... 

این رو زدم که بگم هنوز طالب شمایم.... 

از وقتی اون خوابو دیدم....خودتون می دونید....توش بودید....عاشقتان شدم... 

باز هم محرم اومد...جدای از بحث عاشورا...جدای از بحث آن سرور شهیدان ..هنوز هم می خواهم تو اون ۵ یا ۶ روز بیام بیت ...بیام و بیعتی تازه کنم.... 

آقا جان دلم گرفته...نمی دونم تا کی می خواد این اوضاع ادامه داشته باشه.. 

دعوا های کثیف سیاسی جای علم آموزی و پیشرفت رو گرفته...آدم بخواد هم با علم کار کنه...پیشرفت رو بوجود بیاره..نمی گذارن... 

خودتون می دونید که.... 

نماز جمعه می خواهم برم...می ترسم که بروم و باز یک رادیکال بیاد و این نماز جمعه که مظهر وحدت جامعه هست رو خراب کنه... 

تو حرم امام مگه هون نماینده هه نیومد..اتحاد رو بهم ریخت.؟....به نام حمایت از امام... 

آقا ...شما آقای دوم ما هستید... 

ولی آقای اول...با شما هم هستم...یا صاحب الزمان....کجایید ...آیا وقتش نرسیده...ظهور کنید....؟ 

بیاید و ما رو هم ببرید...یا ظهور کنید یا شهادت رو نصیب کنید.... 

هنوز هم منتظریم...دعای عهدمان را می خوانیم...بیاید ....لطفا... 

1388/09/26

بسم الله...

تو کتابا نوشتن تنبلی کار زشته...تایپ کن و...ممد با توام..تایپ کن!

سلام مجدد به شما دوستان.....خوب!!!!بد!!!!زشت!!!!(good bad ugly)

باز یه روز برفی و متن نوشتن ما گل کرد ..حالا چی بنویسم؟

یادواره...تولد...تولد ...یادواره...

چرا روز تولد من یا روز بعدش یادواره شهداست؟؟چرا ...چرا احساس می کنم یادواره شهدا دبیرستان و مرکز پیش دانشگاهی فتح شاهد بهم نیرو می ده..حال می ده...چرا احساس می کنم یادواره شهدا بهم یه زندگی جدید داده؟؟

الان 4 سال ...آره 4 ساله که سعی می کنم تو متن یادواره باشم...حتی یک هفته تو زمان کنکور درس نخوندم!!!اونم برا یادواره ........ولی معتقدم دانشگاه و رشته ای که رفتم رو از سایه سر شهدا دارم....بهش اعتقاد داشتم...واقعا اعتقاد داشتم!

حالا معتقدم یادواره بهم زندگی جدید داده...یعنی 4 ساله که دارم با خدا حال می کنم....لذت می برم...و احساس می کنم 4 ساله بزرگ شدم!

از کادو ها ی دوستان هم متشکرم.....لطف هایی کردن...بعضی هم فقط لطف دیدن...شیرینی خواستن وبعضی هم پیچونده شدن!و تولدم مبارک....من الان یک جوون 19 یا 20 ساله ام!!!شاید هم یه روح 4 یا 5 ساله....

پ.ن1: محرم داره میاد و من منتظرم ببینم چی می تونم دشت کنم...

یک روز مونده فکر کنم...به محرم...السلام علیک یا ابا عبدالله....و علی الارواح التی حلت بفنائک....علیکم منی سلام الله ..ابدا مابقیت و بقی....

محرم...روحم رو تازه می کنه...نه با بعضی کار های علکی مردم...بلکه با اینکه به فکر وادارم می کنه...

یاد امام و شهدا دلو می بره کرب و بلا ....




1388/09/20

بسم الله... 

سلام....... 

بر آن شدم که قضیه دعوا با راننده مسافرکش تاکسی رو لو دهیم.... 

همین ۲ هفته پیش......لویزان آقا...لویزا؟.....لویزان میری آقا...بیشین بریم.! 

تو ماشین من و ۲ تا خانوم عقب نشسته بودیم و ۱ نفر خانوم هم جولو!!!کلا مرد قضیه ما بودیم!!!! 

ییهو...این طرف شروع کرد به خطرناک رانندگی کردن.....سر ورودی به صیاد که کم مونده بود تصادف شه.....گفتیم خوب اتفاقه...می افته...بعدش دیدیم این راننده تاکسی جوونه با اون قیافه لاتیش شروع کرد به لایی کشیدن و بسیار خطرناک رانندگی کردن.....اون خانوم جولویی اعتراض کرد و راننده هم گفت:ناراختی برو پایین! 

ما هم هیچی نگفتیم و ساکت بودن همه.....دوباره حرکت خطرناکی دیگر که صدای این ۲ خانوم رو در اورد...راننده تاکسیه هم چندتا لیچار نصاب این بانوان محترم کرد.....دیدیم ضایست همه یه چیزی گفتن و ما با این همه  ادعا ساکتیم.....طرف یه حرکت دیگه هم کرد و...من جوش اوردم...چنان دادی سر طرف زدم که چند ثانیه ماشین ساکت بود....مضمون این داد لاین بود که منو همین گوشه اوتوبان پیاده کن و فردا هم بورو خلافیت رو بگیر.....منمعمولا عصبانی نمی شم ولی صبح تو دانشگاه یه اتفاقی افتاده بود که حالم رو گرفته بود.....خلاصه داده رو زدیم و کم هم نیاوردیم!!!راننده یه لحظه جا خورد اون هم شروع کرد به دادو بیداد کردن.....ولی باز هم نتونست شکستم بده! 

خلاصه وقت پیاده شدن کاغذ و قلم در اوردم و شمارش رو یادداشت کردم......طرف فهمید.....اومد پایین دعوا....من هم اولش ترسیدم...ولی گفتم فوقش کتک می خورم دیگه....ثابت قدم موندم .....طرف اومد یه سری لیچار بارم کرد و گفت مثلا گواهی نامه نداری وگرنه گیر نمی دادی من هم گفتم دارم ...گفت ژس تهرانی نیستی و چند وقته اومدی تهران..گفتم که سالهاست تهران زندگی می کنم..خلاصه اون هی می گفت و ما ضایش می کردیم...آخر دوستش اومد قضیه رو جمع کرد...ما هم رفتیم خونه ...شماره ۱۱۰ رو گرفتیم و......رفتیم حال این طرف رو گرفتیم و پلیس فرستادیم سراغش تا دیگه با دانشجو جماعت درست حرف بزنه!!!  

 

پ.ن۱:الان بهم زنگ زدن بیا یادواره کمک گفتم درس دارم....عصر میام...اگر امیر  بفهمه دارم وبلاگ آپ می کنم...تیکه بزرگه گوشمه!

<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>